داستان چاه رس

و این گروه،طغیان خود را به حد بی نهایت رسانیده بودند.گویند:رس،چاهی است در تهامه یا در آذربایجان یا در انطاکیه، که صاحب یاسین یعنی حبیب نجار را در آن کشتند.گویند قریه ای بود در ولایت یمن و اصحاب آن از بقایای قوم ثمود بودند،پیغمبری از ایشان مبعوث شد،او را کشتند.در بعضی از تفاسیر آورده که ایشان اصحاب حنظـلة بن صفوان نبی بودند.خدای تعالی ایشان را  به طیر عظیمی مبتلا کرد،چنان طیری که در آن بود،هر لونی از الوان،و می نامیدند آنها را عنقا،برای طول عنقش،و می بود آن طیر ،همیشه ساکن جبل ایشان که «قلح یار مح» می گفتند و نازل می شد بر کودکان ایشان و می ربود ایشان را ،وقتی که نایاب می شد بر او صد.و به این سبب نامیده شد آن ،به طیر مغرب،یعنی غریب می آید.

پس حنظـله دعا نمود،صاعقه آمد و آن سیر را بسوخت.پس قوم حنظـله را بکشتند.پس خدای تعالی ایشان را هلاک نمود.و در بعضی از تفاسیر مذکور است که بعد از قتل او،گوشت او را بخوردند.و یا قومی بودند که شجره ی صنوبر را می پرستیدند.چنانچه از حضرت امیرالمؤمنین«ع»منقول است که گفت:ایشان گروهی بودند که درخت صنوبر را می پرستیدند و ان درخت را شاه درختان می گفتند و ان را یافث بن نوح کاشته بود،به منار چشمه ای که آن را دوشاب گفتندی و حق تعالی آن را بهد از طوفان نوح«ع»برای نوح گشاده بود و ایشان را اصحاب رس از آن خوانند ،که فساد در زمین کردن دو ایشان قبل از سلیمان«ع»بودند.

دوازده درخت در حوالی آن چشمه بود،و هیچ شهری آبادتر از آن نبود و اهل آن ،نسبت به بلاد دیگر بیشتر بودندن.قریه ها در حوالی آن بود،همه آبادان،و بزرگترین قریه ها اسفندآباد بود که مسکن ملک ایشان بود که نام آن«ترکون بن قارنوب بن پادوس بن سند بن نمرود»بود و این درخت در این ده بود.هر یک از ایشان از این درخت شاخها گرفته،در منزل خود نشانیده و ان را می پرستیدند و اب آن چشمه برخود و حیوانات خود حرام کرده بودند و می گفتند که این خدایان ما است،نشاید که آن را کم کنیم و در هر عیدی که ایشان را بود ،آن درخت بزرگ را آرایش کردندی،به انواع حلل و جواهر و افروخته،همه را سوختند و چون دود او به هوا برامد،ایشان به سجده در افتادند و گریه و زاری می کردند و می گفتند ای خدایان ما!از ما راضی شدید؟شیطان بیامدی،درخت را جنبانیدی و از ساق درخت آوازی دادی به طریق کودکان که ای بندگان !من از شما راضی شدم.

ایشان خوشحال شده،آن روز به لهو و لعب مشغول  خمر خوردندی و بر سر هر راه،این عمل کردندی.چون ایشان را مدتی بدین منوال گذشت،حق تعالی برا ایشان پیغمبری فرستاد از فرزندان یهودا ابن یعقوب،و مدت مدید ایشان را دعوت می کرد،اجابت نکردند،در کفر و عصیان خود افزودند.آن پیغمبر گفت:بار خدایا !تو عالمی که ایشان نافرمانی از حد بردند و از پرستش این درخت باز نمی گردند،این درخت را خشک گردان.حق تعالی آن درخت را خشک گردانید.ایشان از آن حالت پریشان شدند و گفتگویی میان ایشان افتاد.به دو فرقه شدند،گروهی گفتند که از سحر این مرد است کع پیغمبر خدای آسمان است،خواست که شما را به طاعت خود آورد،این سحر را کرد تا خشک شد.جمعی گفتند:این به جهت  آن است که خدایان شما بر شما خشم کردند.زیرا که این مرد،انها را دشنام می دهد و شما مزاحم  آن نمی شوید.پس همه به کشتن آن پیامبر اتفاق کردند،تا رضای معبودان خود را حاصل کنند.

پس نزدیک ان چشمه چاهی بمندند و آن پیغمبر را بدانجا کردند بت پهنی که از سنگ تراشیده بودند بر سر آن چاه نهاده،گفتند که ناله و فریاد این را به معبودان دیگر خبر کنید،تا از شما خشنود شوند.بعد از آن حق تعالی به جبرئیل فرمود که کثرت نعمت و حلم من،این بندگان را کافر نعمت و مغرور گردانیده و سالهاست که به عبادت غیر مشغولند.به عزت و جلالم که ایشان  را عبرت خلایق گردانم.

پس چون نوبت عید ایشان رسید،به عادت خود به عیدگاه رفتند و قربانی کرده،به سجده ی درختان و لهو لعب مشغول شدند.حق تعالی باد سرخ برایشان فرستاد،ایشان از باد بر یکدیگر ریختند.پس زمین را امر کرد که از زیر ایشان،سنگِ کبریت شده و ابر سیاه بر سر ایشان ایستاده و آتش برایشان بارانید و همه مثل ارزیر گداختند

« وَاللهُ اَعلَمُ بِالصَّواب»